گاهی اونقدر دلم میگیره که فقط دوست دارم گریه کنم. امان از گریه هایی که خیلی کمن. کاش اونقدر گریم بگیره که از این بغض های لعنتی توی گلوم خلاص بشم. گاهی فکر میکنم این وبلاگ چه جای خوبیه که میتونم درد دل کنم و گریه کنم. از گریه هایی بگم که هیچوقت نباید هیچ آشنایی بفهنه. از گریه های دلتنگی. از گریه ها واسه پدر و مادری که هیچوقت حتی بعد جدایی کمترین ذره ای کوتاه نیامدن. از پدری بگم که هیچوقت خوشحالی رو ندید. از پدری که گریم میگیره براش. از پدری که متأسفانه با هم غریبه ایم و هم رو نمیشناسیم. نمیدونم واقعا ما چند سال با هم بودیم. نمیدونم چند سال پدر واقعاً با مادر و من و خواهرم تو یک خونه زندگی کرد. اصلا نميدونم چند سال پدر و مادر بدون جر و بحث با هم زندگی کردن. اما قطعا مدت زیادی نبوده. دلم برای پدرم میسوزه. نمیدونم چرا براش گریم میگیره. و مادری که سالهاست مادر صداش نکردم. نمیدونم چی شد و از کجا شروع شد. از بچگی هام چیز زیادی یادم نمیاد. همش جر و بحث بود تو خونه ما و بغض و گریه. البته گریه های من برای خودمون نبود. همیشه از بچگی هام برای آدمای فقیر و نیازمندی که میدیدم گریه کردم. اگه میتونستم کمکی هم البته کردم. اما شب های زیادی موقع خواب من گریه کردم. برای آدمای فقیر و نیازمندی که میدیدم و نمیشد کاری براشون انجام بدم. از مدرسه که بگم، به خیلیا تو درسا کمک کردم. واسه خیلیا صحبت کردم و حرف زدم. سنگ صبور خیلیا تو زندگیم شدم و دلداریشون دادم. واسه آدمایی دعا کردم و تو نماز شبم ازشون اسم بردم که هرگز منو نمیشناسن. اونقدر تو زندگیم دلم واسه آدما سوخته و گریه کردم که حسرت اون گریه ها رو واسه دل خودم دارم. نمیدونم چکار کنم از دست این دلم که اینقدر نازک و شکستنیه. کاش گریم بگیره. از مادرم بگم. دلم برای مادرم میسوزه. از مادری که هیچوقت جمله دوست دارم رو از ما نشنید. از مادری که خیلی گریه میکرد. از مادری که ازم دوره و تنهاست. دلم میسوزه براش. کاش دلم آروم بگیره. کاش. کاش.